امروز
ميخوام براتون داستان
بگم
داستان اون مادرشهيدي كه موند و...........
تريلرها
داشتن ميرفتن...................
حدود 13
– 12 تا ميشدن.
.
.
.
اولين
تريلر
پيرزن
با هر زحمتي كه بود خودش رو رسوند به تريلر اول
از
سربازي كه اون بالا ايستاده بود چيزي پرسيد.......
تريلر
دوم..............
باز هم
سوالي از سرباز و .....
تريلر
سوم...............
چهارم...
پنجم..
.
.
خدايا
چي ميخواد.
جلو
رفتم.
.
.
.
مادر از
جوونيت خير ببيني 18 ساله از سومار نداري.
پشت سرش
رفتم.
بعدي.
پيرشي
ننه جون 18 ساله از سومار نداري.
بعدي
ننه
سواد ندارم، ببين 18 ساله از سومار تو اينا نيست.
نه
مادرم.
اينا هم
مثل بچه ام ننه قربونتون بره.
.
.
اشك جلو
چشام رو گرفته بود.
خانواده
رو صدا زدم.
بيا
ببين.
.
.
تريلر
آخر................
اميدش
نا اميد شد.
برگشت
جمله
آخرش
ننه،
اصغر اين دفعه هم من اومدم ننه.
ننه،
اصغر ديگه پاهام جون نداره بيام.
.
.
.
ديگه
نتونستيم تحمل كنم.
منبع: كلوب آبدارچي جنگ نرم